تبلیغات
كهكشان سرخ - افشا کرد>>>>
 
درباره وبلاگ


________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
________________@@@@@_______
__@@@@@@@@@@@@@@_______
__@@@@@@@@@@@@@@_______
_______________________________
_________@@@@@@@___________
_____@@@@@@@@@@@_________
___@@@@@______@@@@@_______
__@@@@@_________@@@@@_____
_@@@@@___________@@@@@____
_@@@@@___________@@@@@____
_@@@@@___________@@@@@____
__@@@@@_________@@@@@_____
___@@@@@______@@@@@_______
______@@@@@@@@@@@________
_________@@@@@@@____________
________________________________
__@@@@@____________@@@@@__
___@@@@@__________@@@@@___
____@@@@@________@@@@@____
_____@@@@@______@@@@@_____
______@@@@@____@@@@@______
_______@@@@@__@@@@@_______
________@@@@@@@@@@________
_________@@@@@@@@@________
__________@@@@@@@@_________
___________@@@@@@@_________
____________@@@@@@__________
_______________________________
____@@@@@@@@@@@@@______
____@@@@@@@@@@@@@______
_________________@@@@@______
_________________@@@@@______
_________________@@@@@______
____@@@@@@@@@@@@@______
____@@@@@@@@@@@@@______
_________________@@@@@______
_________________@@@@@______
_________________@@@@@______
____@@@@@@@@@@@@@______
____@@@@@@@@@@@@@______

-

مدیر وبلاگ : اڵﮧﮧ ق ر ب ا ن ی ....
نظرسنجی
طرفدار کدام تیم هستید؟؟!!..








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
كهكشان سرخ
بدون عنوان ..!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 1392/05/27 :: نویسنده : اڵﮧﮧ ق ر ب ا ن ی ....

 


امیرحسین رستمی افشا کرد
در یک سریال ترکیه ای بازی خواهم کرد!

شیرینی اش به جای خود اما تلخی اش هم کم نیست. قبول... عید فطر که می شود باید خوشحال بود، اما دل کندن ها و دلتنگی هایش هم مرد می خواهد. اینکه هر روز خواب آلود به عشق رضای خالقت شب را سحر کنی، با صدای ربنای دل انگیزش غروب آفتاب را به نظاره بنشینی، سر سفره کنار پدر و مادر یا همسرت روزه ات را بشکنی و شب های قدرش اشک بریزی و الهی العفو را زیر لب زمزمه کنی از آن نعمت ها و شیرینی هاییست که تنها ما مسلمان ها لذتش را می چشیم. اما حیف که به چشم بر هم زدنی تمام شد. نذرتان قبول، خدا قوت و التماس دعا از همه شمایی که یک ماه تمام چشم ها، زبان ها و گوش هایتان را روزه دار کردید تا در قنوت نماز عید فطرتان با سربلندی دستانتان را به سوی پروردگار بلند کنید.

با پایان ماه مبارک رمضان، رقابت پر ترافیک امسال تلویزیون هم به پایان رسید و در میان سریال های شبانه و دوست داشتنی به گواه انتخاب مخاطبان سریال «دودکش» به عنوان بهترین سریال رمضان 92 برگزیده شد. به همین بهانه با «امیرحسین رستمی» پرونده گفت و گوهای رمضان 92 را بستیم؛ بازیگر خوش خنده و محبوبی که در «دودکش» محمدحسین لطیفی با ایفای نقش «بهروز» شب های رمضان مان را خاطره انگیزتر کرد.

اگر الان 64 هزار تومان پول داشتی باهاش چه کار می کردی؟

حالا چرا 64 هزار تومان؟!

چون این رقم حقوق ماهانه تو در زمانی بوده که در یک کارخانه کارمند بودی.

آهان، آره این حقوق ماهانه من در سال 76 بود که با 64 هزار تومان هم اجاره خانه ام را می دادم و هم یک زندگی عاشقانه می کردم، ولی الان با این پول نهایتا بشود دو تا پیتزا خرید! (خنده)

خرج ماهانه زندگی امیرحسین رستمی الان چقدر شده؟

 

خب الان اگر بخواهم با همان سیستم قبلی 64 هزار تومانی زندگی کنم، قطعا باید با «رابین هود» دوست باشم که برود از ثروتمندان دزدی کند و به ما فقرا پول بدهد! (خنده) واقعا شرایط زندگی در 4-3 سال اخیر بسیار سخت شده. اصلا یکی از دغدغه های هر روز من زمانی که از خانه بیرون می آیم همین است؛ اینکه قطعا شرایط برای جوان های نسل جدید و دهه شصت و هفتادمان بسیار سخت تر از نسل ما خواهد بود. همیشه با خودم فکر می کردم دوره ما چقدر سختی کشیدیم، ولی الان که وضعیت را می بینم می گویم صد رحمت به دوره خودمان! یک زمان هزینه ثبت نام دانشگاه من 18 هزار تومان بود و فکر کنم برای لیسانس مهندسی ام بیشتر از دو میلیون تومان خرج کرده باشم ولی الان سالی هفت، هشت ده میلیون تومان پول مدرسه ابتدایی پسرم ارشیا را می دهم! خب این خیلی وحشتناک است.


خب تو آدم درجه یکی، پول درجه یک می گیری باید هم درجه یک هزینه کنی.

آخر همه ماجرا به همین سوءتفاهم برمی گردد؛ متاسفانه باور سنتی جامعه این است که ما بازیگران پول درجه یک می گیریم، در حالی که این اتفاق واقعا در ایران نمی افتد. در صورتی که اگر در کشورهایی مثل هند یا ترکیه بازیگر باشید، با توجه به تحقیقاتی که کرده ام و چون خودم پیشنهاد بازی در یک کار ترکیه ای به دستم رسیده است، می توانی با بازی در یک سریال، قشنگ 5-4 سال کار نکنی و به بهترین شکل ممکن زندگی کنی.

پس احتمال دارد این پیشنهاد را قبول کنی؟

نه، ببین پذیرفتن این پیشنهاد خیلی پیچیده است و مستلزم این است که از چند نهاد و ارگان مختلف کسب اجازه کنم و صحبت کنم و اگر از یک کدام از آنها جواب منفی بگیرم قطعا نخواهم رفت، چون اساسا آدم آرامی هستم و از حاشیه فرار می کنم.

ولی اینگونه استنباط می کنم که عزمت را جزم کرده ای که از همه اینهایی که می گویی «بله» را بگیری.

آره خب، به خاطر اینکه سر و شکل سریال هایشان خیلی چفت و بست دارد و کارهایشان چه از نظر کارگردانی و چه آب و رنگ استاندارد است. تنها مشکلی که وجود دارد مسئله تفاوت فرهنگ هایمان است.

آقا از قیمت آهن چه خبر؟؟! چون آبا و اجدادی در بازار آهن فعالیت کردید این سوال را پرسیدم.

واقعا بی خبرم، اصلا از چندین سال پیش به این ور که قیمت آهن سرسام آور شد دیگر سراغش را هم نگرفتم! البته به صورت ژنتیکی وقتی روزنامه را باز می کنم، قطعا قیمت سکه و دلار را نگاه می کنم و نیم نگاهی هم به قیمت آهن دارم، چون ژن پدری ام به آن سمت می کشد.

بهتر نبود همان بازار آهن می ماندی؟ حداقل آنجا که می توانستی پول درجه یک دربیاوری!

خب اساسا کار آزاد در ایران درآمد بیشتری به همراه دارد. در صحبت قبلی مان داشتیم درباره دستمزد درجه یک بازیگران حرف می زدیم که به نظر من قشر ما دستمزد درجه 10 هم نمی گیرند! یعنی واقعا بازیگرها در مقابل بسیاری از حرفه های دیگری که در این مملکت وجود دارد و قانونی هم هستند مثل بازار آهن، بازار پوشاک، و... درآمدی ندارند. همانطور که گفتم باور سنتی جامعه ما این است که درآمد بازیگرها زیاد است پس باید از ما خوب پول بگیرند، یعنی اگر در یک مغازه بروی شلوار بخری، اگر قیمت واقعی آن شلوار 100 هزار تومان باشد، می شود 300 هزار تومان که چون طرف مثلا عاشق ماست با تخفیف و منتی که روی سرمان می گذارد 200 هزار تومان ازمان می گیرد! یکی از کارهای بسیار خوبی که در چند سال اخیر به نفع بازیگران اتفاق افتاد، حرکت محمدرضا گلزار بود که با رفتارش باعث شد تا حدودی دستمزد بازیگران ایران بالاتر برود و کمی کار این قشر بیشتر رصد شود. محمدرضا گلزار گفت من اینقدر دستمزد می گیرم، بقیه بازیگران هم باید دستمزد بیشتری بگیرند چون ما جان مان را برای این کار می گذاریم. اتفاقا چند وقت پیش پژمان بازغی در برنامه سین مثل سریال داشت می گفت سال پیش سریالی بازی کردم که از تلویزیون پخش هم شد و تمام شد اما هنوز دستمزدم را نداده اند؛ درست شبیه همین اتفاق برای من هم افتاده است! یک زمان دلار 1260 تومان بود و ما ایکس تومان دستمزد می گرفتیم، اما الان همان دلار شده 3 هزار تومان و ما دستمزد ایکس منهای ایگرگ می گیریم! یعنی به جای اینکه دلار بیش از سه برابر شده و هزینه های زندگی تا این حد بالا رفته، دستمزد ما را هم ارتقاء بدهند، برعکس کمترش هم کرده اند! باور کنید دستمزد بازیگران در ایران با توجه به انرژی و زمان های 18 17 ساعته روزانه ای که برای بازی در کارهای مختلف می کنند عادلانه نیست.


حالا از بازیگران بدتر، شرایط آنهایی است که پشت دوربین هستند؛ باز بازیگرها جلوی دوربین و ویترین هستند ولی اگر پشت دوربینی ها، بچه های تدارکات، بچه های تصویر، گروه صدا و... بروند در معدن کار کنند، هم انرژی کمتری می سوزانند هم دستمزد بیشتری نصیب شان می شود! خودت بارها سر صحنه های مختلف آمدی و شرایط کار ما را دیدی؛ سکانس تابستان را در زمستان می گیرند، خود من سر سریال «وضعیت سفید» مجبور شدم در زمستان برای گرفتن یک سکانس تابستانی وارد آب یخ وسط حیاط می شدم و تازه برای اینکه از بدنم بخار بلند نشود قبل از ورود به آب به تمام تنم یخ می مالیدند و یک نفر هم برایش مهم نبود که ریه هایم عفونت کند یا نه! در هر شرایطی هم که باشی باید بازی کنی. اینها چیزهاییست که مردم عادی نمی بینند. خیلی ها تصور می کنند بازیگری شبیه آسانسور است که سوارش شوی و طبقه آخر پیاده شوی و سلام کنی! در صورتی که خود تو می دانی پروسه بازیگر شدن چقدر طول می کشد. برای خود من 19-18 سال طول کشیده، تازه من در رشته بازیگری تحصیل کرده ام، نه آنهایی که یک شبه تصمیم می گیرند بازیگر شوند آن هم به خاطر اینکه مادرشان گفته تو چشم هایت شبیه محمدرضا گلزار است یا نگاهت من را یاد بهرام رادان می اندازد! خیلی ها متوجه نیستند که علاوه بر استعداد، باید آموزش لازم را هم ببینی. به نظر من الان تنها شغلی که در ایران دستمزدش بیشتر از آن انرژی است که برایش می گذارند، فوتبال است! شاید فوتبالیست ها الان نسبت به من گارد بگیرند یا ناراحت شوند، ولی واقعیت این است که دستمزد فوتبالیست های ما همگام با فوتبالیست های کشورهای صاحب فوتبال در حال بالا رفتن است در حالی که از نظر نتیجه هیچ شباهتی با یکدیگر ندارند، حتی در رنکینگ جهانی از جایمان تکان نمی خوریم و بعضی وقت ها پایین تر هم می رویم! دستمزد امروز بازیکن های ما اختلاف زیادی با دستمزد بازیکن هایی که در لیگ های ژاپن و کره بازی می کنند نیست، ولی می بینیم کره جنوبی اینچنین قلدر بازی می کند و ما با یک «یا علی» و توکل به خدا می رویم و پیروز می شویم! در واقع خدا یار دوازدهم تیم ملی مان بود که به جام جهانی صعود کردیم وگرنه خودمان می دانیم که به خاطر عرق و غیرت مان است که می بریم شان و آن بالا یکی بغل مان کرده است. من که فوتبالی نیستم هم وقتی بازی را از تلویزیون می بینم، راحت می فهمم ما همه اش داریم زیر توپ می زنیم و حریف مان است که واقعا دارد فوتبال بازی می کند، ولی آن بالا یکی هست که حواسش به ماست.

تو از اینکه آدم ها را اذیت کنی لذت می بری؟

اصلا این روحیه را ندارم، شاید من هم در یک دوره از بچگی ام شیطنت می کردم و آدم ها را اذیت می کردم؛ مثلا از 16 تا 22 سالگی. البته از اذیت کردن آدم ها هیچ وقت لذت نبرده ام، ولی مثلا یک بار در فرودگاه یک نفر جلویم را گرفت گفت «شما فوتبالیست هستید؟» گفتم «آره، برای تیم پاس بازی می کنم!» اذیت کردن هایم این شکلی است.

البته منظور من اذیت کردن هایت در همین سن و سال امروزت است؛ چون تو یک جا گفته بودی وقتی به پیشنهادی جواب «نه» می دهم بیشتر لذت می برم تا اینکه قبول کنم! خب اسم این کار اذیت کردن است دیگر!

در سال های اخیر به این باور رسیده ام که اگر «نه»های بزرگ بگویی خیلی بهتر از این است که «بله» بگویی؛ «نه» گفتن تو را بزرگ می کند. یعنی اگر ترسو نباشی و کمی هم باهوش باشی، «نه» گفتن هایت تو را جذاب تر می کند. «آره» گفتن تو را دست یافتنی می کند. اگر «نه» بگویی معلوم است برای کارها و پیشنهادهایت تحقیق و تمرکز می کنی. وقتی همین سریال «دودکش» که الان به گواه نظرسنجی تمام سایت ها و رسانه ها به عنوان بهترین سریال ماه رمضان امسال برگزیده شد، 20 روز فکر کردم تا پذیرفتم در آن بازی کنم؛ آن هم فقط و فقط به خاطر شخص «محمد حسین لطیفی»؛ خودش هم این موضوع را می داند. دوسه جلسه پشت سر هم با محمدحسین لطیفی و برزو نیک نژاد گذاشتیم و زمانی که داستان سریال را خواندم کمی دو به شک شده بودم که بپذیرم یا نه؟ از این می ترسیدم که آدم های داستان باورپذیر درنیایند، برای همین پیشنهادم این بود که یک نقش کوچک تر بهم بدهند و خیلی در این کار تاثیرگذار نباشم. منظورم این است که سر همین سریال «دودکش» هم که به باور مردم ایران جزو بهترین سریال های 5-4 سال اخیر تلویزیون بوده است هم وسواس زیادی به خرج دادم. وسواس همیشه هم بد نیست. مثل دوران بعد از «شمس العماره» که یک دفعه ریختند و همه از من توقع داشتند نقش «شکور» را برایشان بازی کنم، خب اگر می خواستم به بیزینس و پول فکر کنم همه شان را قبول می کردم! آن زمان باید به قول «بهروز» سریال «دود کش» می گفتم «یک بار خورده بزن بریم!» اگر می خواستم خیلی راحت می توانستم از این فیلم های سوپر مارکتی و بزن در رویی بازی کنم و کلی هم پول به جیب می زدم! ولی به جای این کار ترمزم را کشیدم و رفتم سر «وضعیت سفید» حمید نعمت الله. یک ژانر دیگر، فضای جنگ، دوره موشک باران و... . خب اسم این کار هم ریسک است و هم مراقبت؛ این را مخاطب خاص متوجه می شود که امیرحسین رستمی چرا اینگونه انتخاب می کند، چون دوست ندارم به تکرار بیفتم و نان تکرار یک نقش خاص را بخورم.

 

تو می گویی سینما مانند کتابیست که در کتابخانه ات ماندگار می شود. حالا چه زمانی قرار است کتابخانه سینمایی امیرحسین رستمی پر از کتاب شود؟

ببین من کارم را از سینما شروع کردم، ولی حتی به اندازه یک صدم درصد هم خودم را مدیون سینما نمی دانم، چون این تلویزیون بود که من را به مردم معرفی کرد و ویترینم شد و من خودم را وامدار تلویزیون می دانم. در دوره آموزشی مان مدام به ما می گفتند کارهای تلویزیونی مانند مجله ایست که در یک دوره خاص دیده و خوانده می شوند و خیلی زود هم فراموش می شوند در حالی که یک فیلم سینمایی مانند کتابیست که در کتابخانه ات ماندگار می شود. ولی امروز اگر یک سریال خوب هم بازی کنی، قطعا ماندگار خواهد شد، چون بعد از پخشش بسته های لوح فشرده اش خیلی زود منتشر می شود و می توانی برای همیشه در خانه ات نگه داریشان کنی. بارها در فروشگاه های ایرانی های خارج از کشور دیده ام که خودشان سریال های ما را بسته بندی کرده اند و دارند می فروشند. البته هنوز هم روی حرفم هستم که سینما مانند کتاب است و تلویزیون مانند مجله، به خاطر اینکه شما در یک اثر سینمایی حداکثر دو ساعت فرصت داری امضایت را پای آن کار بیندازی ولی در یک مجموعه تلویزیونی این فرصت شاید تا هزار و خرده ای دقیقه هم برایت وجود داشته باشد که بتوانی امضاء، بازی و تفکرت را پیاده کنی. اگر دقت کنی تا امروز در سریال هایی کارها کرده ام که اثر کارگردان هایی بوده است که از سینما به تلویزیون آمده بودند؛ مهدی کرم پور، سامان مقدم، محمدحسین لطیفی، حمید نعمت الله و فرزاد موتمن همه شان اولین سریال هایشان را برای تلویزیون ساختند و از من در مجموعه هایشان دعوت کردند. می خواهم بگویم همه انتخاب های قبلی ام هم با فکر اتفاق افتاده، چون همیشه دوست داشتم با این کارگردان های خوب و بزرگ در سینما کار کنم و این اتفاق در تلویزیون برایم افتاد. اسمش را هم می شود خوش شانسی گذاشت و هم با هوشی. انگار خدا یک جورهایی من را هم بغل کرده است. (خنده)


سه سال پیش در یک گفت و گوی دیگر وقتی درباره اولویت زندگی ات پرسیدم یک جواب جالب دادی، حالا می خواهم همان سوال را دوباره تکرار کنم و جوابت را بدانم. اولویت های امروز زندگی ات چیست؟

اولویت زندگی من همیشه خانواده و «ارشیا» پسرم است. من هم دارم تمام تلاشم را می کنم که پسرم احساس کند پدر خوبی دارد.

راست است که می گویند امیرحسین رستمی تا حالا لب به نان بیات نزده؟!

لب به نان بیات؟ من کِی همچین حرفی زدم؟

یادم است حمید نعمت الله در یکی از گفت و گوهایش اشاره کرده بود که امیرحسین رستمی هیچ وقت بیات نمی شود و همیشه تازه است!

آهان (خنده) ببین یک بار حمید نعمت الله به من گفت «امیر حسین تو خیلی خوش شانسی.» گفتم «چرا؟» گفت «چون هر وقت در یک کار سینمایی یا تلویزیونی وارد صحنه می شوی، همه می گویند تو تازه ای و حس و حال خوبی به فضا منتقل می کنی. این ویژگی ای است که خدا به هر کسی نمی دهد و تو هیچ وقت بیات نمی شوی.» آن موقع منظور ایشان را نفهمیدم ولی بعدها که با دوستان و منتقدان صحبت کردم متوجه عمق کلام آقای نعمت الله شدم و فهمیدم این آدم بی جهت چنین حرفی را نزده است. همیشه آرزو کرده ام که خدا کند همه بازیگران مان یک بار هم که شده با حمید نعمت الله کار کنند؛ کار کردن با ایشان مانند یک دانشگاه بزرگ می ماند. یعنی سر پروژه هایش که برای آماده کردن لوکیشن و شرایط فیلمبرداری لحظات پرت وجود دارد، این آدم مدام در حال صحبت کردن درباره سینما، پلان، فرق نگاتیو و دیجیتال و این چیزهاست و توی بازیگر مرتب در حال آموزش دیدن هستی. یعنی اگر یک بار با ایشان کار کنی، انگار از یک دانشگاه معتبر سینمایی فارغ التحصیل شده ای.

ولی این روزها به نظر می رسد که دیگر خیلی هم تازه نیستی! مثل اینکه شرایط و دغدغه های زندگی بدجور اذیتت می کند.

نه، ببین این روزها حال من هم مثل حال خیلی از مردم خوب نیست. شاید به خاطر خستگی کار باشد، شاید به خاطر این است که سریال «دود کش» تازه تمام شده و بعد از 6 ماه کار سنگین تازه فارغ شده ام. اصولا این شکلی ام که یک دفعه 7-6 ماه سنگین و پر انرژی کار می کنم و ناگهان خسته می شوم. البته به خودم ثابت شده که همیشه کارهایی که برایشان بیشتر سختی می کشی نتیجه شان هم خیلی بهتر می شود. کاری که خسته ات نکند و برایش انرژی نگذاری که می شود همان کاری که یک کارمند انجام می دهد. البته خستگی من کمی عجیب است؛ ممکن است یک روز از خواب بیدار شوم و بگویم دیگر حوصله بازی کردن ندارم، یک روز بگویم می خواهم مهاجرت کنم و روز دیگر می گویم چرا ساخت اولین فیلم خودم را شروع نمی کنم؟! هر دفعه یک تصمیم می گیرم تا خستگی کار قبلی ام آرام آرام از تنم در برود.

طرفداران رونالدو و ریوالدو در برزیل بیشتر است یا طرفداران تو؟ آخر یادم است یک بار گفتی به خاطر بازی در فیلم «علیرضا امینی» که در جشنواره فیلم برزیل نمایش داده شد، برزیلی ها حسابی عاشق بازی تو شده بودند.

والله من که تا حالا برزیل نرفته ام ولی این حرفیست که پیمان قاسم خانی و علیرضا امینی به من گفتند و از آنجا بهم خبر دادند که در جشنواره سینمایی شان طرفداران زیادی پیدا کرده ام.

پس لطفا با تیم ملی به برزیل نروی ها!

باید ببینم بار می خورد یا نه؟ (خنده)

رانندگی با ماشین خودت بیشتر می چسبد یا با وانت قالیشویی؟

ببین سخت ترین کار دنیا رانندگی با آن وانت بود! (خنده) اوایل که پشت فرمانش می نشستم، غُر می زدم و همه بهم می گفتند امیرحسین چقدر غُر می زنی؟ تک تک شان که پشت فرمان آن وانت می نشستند، اولین جمله شان این بود که بابا تو در این چند ماه چی کشیدی؟! فرمانش عین فرمان تراکتور بود!

آخرین باری که رانندگی با ماشینی شبیه این وانت را تجربه کردی به چند سال پیش برمی گردد؟

ببین من از وقتی رانندگی ام را شروع کردم زمانی بود که فرمان هیدرولیک آمده بود، واقعا تا حالا تجربه شبیه این نداشتم. حالا ممکن است در یک مقطع از زندگی ام قرار بوده مثلا فلان ماشین را از فلان منطقه به جایی دیگر انتقال دهم که رانندگی با آن سخت بوده باشد ولی قطعا آنقدر کوتاه بوده که الان چیزی از آن یادم نمی آید. تا حالا فرمان به این سفتی ندیده بودم. سر «دودکش» پشت بازو آوردم! (خنده)

الان هم شب ها قبل از خواب آن دیالوگ معروفت را در ذهنت مرور می کنی که می گفتی «این سینما و تلویزیون است که به من احتیاج دارند و نه من به آنها؟»

واقعیت این است که این دیالوگ هنوز تغییر نکرده است، چون من احساس می کنم قصه هایی در تلویزیون یا سینما نوشته می شود که من هیچ احتیاجی به آنها ندارم، بلکه آن قصه ها هستند که به من احتیاج دارند. برای همین است که می توانم آن قصه ها و کاراکترها را دربیاورم. اصولا یکسری کاراکترها نوشته می شوند که هیچ کسی در عالم نمی تواند آن کاراکترها را دربیاورد؛ عین کاراکتر «فیروز» در «دودکش» که دوست عزیزم «هومن برق نورد» هنرمندانه آن را بازی کرد. تنها کسی که در عالم می توانست آن نقش را بازی کند «هومن برق نورد» بود و من از هیچ کس دیگر به جز او نمی توانم این نقش را بپذیرم و باور کنم. شاید هر کسی به غیر از هومن قرار بود آن نقش را بازی کند، من در «دود کش» بازی نمی کردم. بالاخره ما هم در دنیای بازیگری یک حساب و کتاب هایی برای خودمان داریم. وقتی او قبول می کند فیروز را بازی کند، من هم می پذیرم «بهروز» را بازی کنم.


الان که جلوی دوربین می روی، همان حس روز اول بازیگری ات را داری یا به قول خودت دیگر جلوی دوربین شارلاتان شده ای؟!

ببین یکسری کارها هست که مجبور می شوی در آنها بازی کنی؛ حالا یا مجبورت می کنند یا توی رودربایستی قرار می گیری و راهی جز بازی در آنها را نداری! خوشبختانه تعداد این کارها برای من اندازه انگشتان یک دستم است. در 95 درصد کارهایم همیشه دلهره و استرس جلوی دوربین همراهم بوده و آن حس روز اول را دوباره تجربه کرده ام. به خاطر این استرس است که هر بار حس می کنم حمید نعمت الله حرف درستی زد.

در حد اینکه نیاز به سانسور نداشته باشد، می توانی از همین تریبون به آن دزد عزیزی که چند روز پیش گوشی تلفن همراهت را دزدید هر چه دلت می خواهد بگویی.

(خنده) ببین آن دزد که چیز به درد بخوری در آن گوشی پیدا نمی کند.

دقیقا کجا و چه زمانی این اتفاق افتاد؟

فکر می کنم 8-7 روز از این قضیه می گذرد. برای عکاسی روی جلد یکی از مجلات رفته بودیم که دیدم گوشی ام همراهم نیست. اول فکر کردم در ماشین افتاده است، برای همین ماشین را به نمایندگی بردم تا درونش را کامل بگردند و صندلی هایش را باز کنند تا شاید یک گوشه افتاده باشد اما بعد فهمیدم تلفنم را دزد زده است.

یعنی هر چیزی در ماشین تو گم شود حتما باید نمایندگی آن را برایت پیدا کند؟!

نه، آخر خودم خیلی گشتم و این موضوع باعث ایجاد اختلاف نظر میان دوستان شده بود و می گفتند امکان دارد در کانال کولر زیر صندلی ماشین افتاده باشد، برای همین تنها جایی که می توانست صندلی ها را دربیاورد و موکت های کف ماشین را باز کند خود نمایندگی بود. هر چند همه این کارها را انجام دادیم ولی نهایتا متوجه شدیم این اتفاق نشات گرفته از یک شیطنت است. مطمئنم آن گوشی به هیچ درد آن دزد نمی خورد، اگر هم برنگردد حتما پول من حلال نبوده است. به قول «فیروز» در «دود کش» که می گوید «حتما یک شائبه ای در آن پول من وجود داشته!»


کار کردن با لورل و هاردی در تلویزیون ایران چه مزه ای می دهد؟

ببین ماجرا یک چیز دیگر است. جالب اینجاست که ما سر پلان هایی که بازی می کردیم، محمدحسین لطیفی به من و هومن برق نورد می گفت کاراکترهایتان من را یاد لورل و هاردی می اندازد. به خاطر اینکه هومن جثه و قدش بلند و چاق بود و من لاغر و باریک بودم. اگر در سکانس های دو نفره ما دقت کنی، من همیشه پیشنهادهایم را به فیروز می گویم، او اول یک نعره بلند می زند و مخالفت می کند اما بعد از چند ثانیه همان پیشنهاد را از زبان خودش می شنویم! این اتفاق باعث شده بود همه در پشت صحنه کار بگویند شما دو نفر شبیه لورل و هاردی شدید. البته ظاهرا هومن برق نورد و بهنام تشکر هم یک چنین برداشتی را برای مردم ایجاد کرده اند ولی به نظر من لورل و هاردی شدنش را بیشتر مدیون جثه هایشان هستند تا نوع بازی و دیالوگ هایشان در «دودکش.» از آنجا که «دود کش» برای بهنام تشکر و هومن برق نورد سومین سریالی به حساب می آمد که با یکدیگر بازی می کردند، شبیه این بود که انگار وارد خط حمله تیم ملی بشوی که دو بازیکن قبلی اش با یکدیگر تجربه هم باشگاهی بودن را دارند و تو بازیکن جدید ترکیب شان هستی.

پس آنها شبیه علی دایی و خداداد عزیزی بودند و تو رضا قوچان نژادشان بودی.

رضا قوچان نژاد؟ همانی که گل ایران به کره را زد؟ (خنده) آره، من رضا قوچان نژاد بودم.

راست است که می گویند امیرحسین رستمی در لابی کردن آدم قهاری است؟

از چه نظر؟

ببین خب تو هر وقت با محمدحسین لطیفی، سامان مقدم، پیمان قاسم خانی و... کار کردی یا اینقدر با هم دوست هستید که کار کردن بدون همدیگر را نمی توانید تحمل کنید یا لابی تو با آنها اینقدر قویست که در همه کارهایشان اسم تو هم  در فهرست دیده می شود. قضیه چیست؟

خب وقتی یک کارگردان با تو کار می کند و می بینید زبان یکدیگر را خیلی خوب متوجه می شوید و با یک نگاه و کلام ساده می فهمی خواسته تان از هم چیست، می گویی چرا این همکاری ادامه نداشته باشد؟ وقتی سامان مقدم برای ساخت «شاه کلید» که قبل از «شمس العماره» ساخته شد از من برای بازی در کارش دعوت کرد، با روحیاتش آشنا شدم و دیدم چقدر دوستش دارم، قطعا سامان هم با من مشکلی نداشته که سر «شمس العماره» و قلب یخی اش دوباره از من دعوت کرد و اگر یک کار دیگر بسازد و باز من را دعوت کند، چشم بسته به قول «بهروز» برایش سُر می خورم. خدا را شکر که من با آدم هایی مثل سامان مقدم و محمدحسین لطیفی حالم خوب است و آنها هم همین حس را به من دارند.

البته محمدحسین لطیفی خیلی آدم بامعرفتی است که با وجود اینکه سر «ساخت ایران»اش نرفتی، اما باز برای «دودکش» تو را دعوت کرده.

اصلا یکی از ویژگی های محمدحسین لطیفی بین جامعه هنری ما همین است که وقتی اسمش را می آوری همه می گویند خیلی آدم لوتی و بامعرفتی است. انگار دیالوگ معروف مسعود کیمیایی که می گوید «قد حرفت وایسا و قد حرفت قد بکش» برای محمدحسین لطیفی گفته شده است، چون لطیفی «قد آدم هایش می ایستد.»

 

با توجه به اینکه می دانم الان پنج پیشنهاد بازی در تئاتر داری، احتمال دارد یک بار دیگر بخواهی این عرصه را تجربه کنی؟

واقعا هنوز هیچ تصمیمی نگرفته ام. بله، پیشنهادهایی برای بازی در تئاتر شده که متن بعضی هایشان را خوانده ام و بعضی هایشان را هنوز فرصت نکرده ام اما تئاتر آخرم را اینقدر دوست داشتم که اگر تا 10 سال هم طول می کشید ترجیح می دادم هر روز عین یک کارمند سر آن حاضر شوم و برایش بازی کنم. تئاتر تجربه متفاوتیست که وقتی بیننده وارد سالن می شود صدای نفسش را می شنوی و توی بازیگر دیگر حق نداری مثل هر روز اشتباه کنی. واقعا از همکاری با گروهی که بازیگرانش فرهاد آییش (که عشق من است)، مائده طهماسبی، سعید چنگیزیان، سینا رازانی، شبنم فرشادجو و... بودند لذت بردم. در تئاتر برای اولین بار بود که از بازی کردن ترسیدم. خب، می دانی که شبنم فرشادجو از حرفه ای ها و درجه یک های تئاتر ایران است، روز اول اجرایمان هیچ مشکلی وجود نداشت و اجرا را خیلی خوب رفتیم اما شب دوم یک لحظه متن یکی از صحنه ها را جلوی آن همه آدم که در سالن نشسته بودند فراموش کردم اما شبنم فرشادجو خیلی حرفه ای و استادانه آن صحنه را جمع کرد. باورت نمی شود من تا این حد از مسعود کیمیایی نترسیده ام که آن شب از شبنم فرشادجو ترسیدم! فردا شبش که دوباره به تئاتر رفتم گفتم خانم فرشادجو بیا بنشین ببین تمام متن نمایشنامه را کامل حفظ کرده ام. از اول تا آخر را برایش از حفظ گفتم تا دیگر عصبانی نشود!

از گروه سه نفره تان هم برایمان می گویی که شامل تو، فرهاد آییش و همایون ارشادی است اما سن و سالتان هیچ ارتباطی به هم ندارد؟

آره، فرهاد آییش واقعا یکی از صمیمی ترین و نزدیک ترین دوستان من است، همایون ارشادی را هم خیلی دوست دارم البته شاید به اندازه ای که من و فرهاد با یکدیگر رفت و آمد داریم با او نداشته باشیم اما عاشقانه دوستش دارم. آشنایی من و همایون ارشادی به سال ها قبل و زمانی که اولین فیلمم را بازی کردم برمی گردد؛ یک کارگردان ایرانی از آمریکا به ایران آمده بود و قصد داشت فیلمی برای یک جشنواره بسازد که من و همایون ارشادی آن را بازی کردیم و این همکاری در «شمس العماره» و «یک عاشقانه ساده» هم تکرار شد. با فرهاد آییش هم همینطور؛ تجربه 6-5 کار مشترک را با یکدیگر داریم و اگر فرهاد بگوید بمیر، می میرم.

یعنی قبلا هم مثلا 15 ساله بودی دوست داشتی با آدم های 30 ساله دوست شوی؟

خب شاید وقتی با هم نسل های خودم می نشینم، حرف زیادی برای گفتن نداشته باشیم. شاید همیشه دوست داشتم یک مقدار سریع تر از سن خودم حرکت کنم. اصولا وقتی با هم نسلان خودم می نشینم و هفت، هشت ده دقیقه احوالپرسی هایمان را انجام می دهیم، احساس می کنم حرفی برای گفتن با هم نداریم! ولی اگر با فرهاد آییش سه روز هم بنشینیم، حرف هایمان تمام نمی شود. روابطم هم مثل درس خواندنم که در 6 ترم مهندسی ام را گرفتم جهشی است!

از آنجا که این گفت و گو در روز عید فطر منتشر می شود، دوست دارم هر حرفی با مردمی که یک ماه تمام روزه دار بودند، سریال شما را دیدند و آن را به عنوان بهترین انتخاب کردند بزنید.

بزرگ ترین افتخار و نگاهی که خداوند به من و همه عوامل سریال «دودکش» از تهیه کننده خانم تقوایی و کارگردان محمدحسین لطیفی تا آخرین نفری که برای این کار زحمت کشید داشته است، نگاهی ویژه بود که خداوند لطف کرد تا این کار در ماه رمضان پخش شود. ماه رمضان برای بازیگران یک ماه مقدس است و انرژی عجیب و غریبی به آدم می دهد. این دومین تجربه سریالی من در ماه رمضان بود؛ بار اول سال 88 که با «نان و ریحون» به عنوان بهترین بازیگر ماه رمضان تلویزیون انتخاب شدم و همان «نون و ریحون» برای من و زندگی ام برکت داشت. بی شک خدا نگاه ویژه ای به تیم «دودکش» داشت که این فرصت را نصیبش کرد تا کارمان در ماه رمضان پخش شود و خدا را شکر که این تیم سربلند بیرون آمد. واقعا روی این کار فکر شده بود و برزو نیک نژاد، محمد حسین لطیفی و هیچ کدام از عوامل کار سرسری از کنار کار رد نشدند. برزو نیک نژاد نویسنده کار برای کلمه به کلمه این داستان زحمت کشیده بود و هیچ کداممان به جز یکی دو مورد که با اجازه کارگردان، تهیه کننده و نویسنده بود هیچ چیزی را به صورت بداهه به کاراکترهایمان اضافه نکردیم. انگار واقعا «بار خورده بود» که این کار با این عوامل درخشان برای ماه پر برکت رمضان ساخته شود و تیم «دودکش» مثل تیم ملی مان پر ستاره شود. خدا کند که مردم خوششان آمده باشد و موقعی هم که خوششان آمده ما را دعا کرده باشند. ضمن اینکه باید از آقای فرجی مدیریت محترم شبکه یک سیما نیز تشکر کنم که اگر حمایت ها و تشویق های ایشان نبود قطعا «دودکش» با این کیفیت ساخته نمی شد و به عنوان یکی از سربازان این سریال دست ایشان را می فشارم.

من از همین جا عید فطر را به همه هموطنانم تبریک می گویم و به همه شان به خاطر یک ماه روزه داری آن هم در این هوای گرم که می گویند شدتش در ایران بی سابقه بوده است یک «یا علی» می گویم بهشان می گویم که یک ماه صبوری کردند و امیدوارم نتیجه و برکت این یک ماه را در زندگی شان ببینند. امیدوارم با آمدن آقای دکتر حسن روحانی هم یک مقدار حال مردم مان بیشتر خوب شود.

-





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1396/06/27 16:33
If you wish for to get much from this paragraph then you have to
apply such techniques to your won webpage.
شنبه 1396/04/31 12:32
Generally I don't learn article on blogs, but I would
like to say that this write-up very forced me to try and
do it! Your writing style has been surprised me. Thanks, quite great article.
شنبه 1396/01/19 12:55
It's truly very complicated in this busy life to
listen news on TV, therefore I only use web for that purpose, and take the most recent news.
جمعه 1396/01/11 22:51
Can I just say what a comfort to discover someone who really knows what they're discussing online.

You definitely know how to bring a problem to light and make
it important. More people must look at this and understand this side
of your story. I was surprised that you are not more popular given that you certainly possess the gift.
یکشنبه 1392/05/27 14:04
سلام مطلب جالب و مفیدی بود کل وبلاگت رو نخوندم ، ولی قابل توجه است...خوشم اومد به سایت من هم سر بزن www.moghaan.com فعلا بای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر